طــــــــــائــر مـــــسـعــــــــــــود
...شب تولد می کند یک خوشه آزرم سپید
کارگاه آموزشی روان درمانی مثبت در شُرف شروع است، برای ثبت نام می توانید نام، نام خانوادگی، و شماره تماس خود را از طریق ایمیل ارسال فرمائید تا اطلاعات تکمیلی شامل زمان، مکان، و هزینه خدمتتان فرستاده شود. مدرس کارگاه: دکتر علی قره داغی آدرس ایمیل من: Gharadaghi_62@yahoo.com مفاد کارگاه آموزشی روان درمانی مثبت: منطق هم اين/ هم آن در مقابل منطق يا اين/ يا آن، پرسشگري چرخشي تكنيك كلومبو تعريف و تحسين كردن همخواني فعال سازي همدلي يافتن استثنائات انقطاع الحاق پرسش معجزه خنثي بودن به بيان ديگر گفتن پدر و مادر به عنوان الگو نقطه گذاري ايجاد رابطه حسنه انعكاس چارچوب دهي مجدد پرسشهاي مقياس گذاري اتحاد درماني توجه مثبت غير مشروط. مردی سخت کوش پیراهنی چند در بازی روزگار پاره کرده بود و خویشتن را با عرق جبین و کدّ یمین به مکنتی بی منت رسانده بود. اهل منزل و قوم او را می ستودند و ثنایش می گفتند. ولی بر قول مَثَل «هر زیبایی عیبی دارد» در زندگی از رنج پسری بی درایت و کاهل در عنا بود. او را بیست و نه عمارت در جای جای شهر به نام بود ولی به وقت پیری از آتیه یگانه فرزندش نمک درکام بود. جهد می کرد سعادت زندگی را به وی بیاموزد تا سعایت بندگی پیش اغیار دامانش نگیرد. به گاه و ناگاه تربیت را از درس معاش سرشار می نمود تا با خیالی آسوده بر مَحاق رود. نمک در کام من شیرین تر از شهد عسل گردد جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد چون وقت مرگ از راه رسید، اهل منزل او را خواستند تا وصیتی در خور برای فرزندش کند شاید این کاهل اشارت گیرد. پس پدر فرزند را خواست تا بر بالینش نشیند. وقتی چنین شد به فرزند خویش گفت: پسرم در سراسر عمر کوشیدم و این بناها به حلال برایت به ارث گذاشتم. مختاری آنگونه که می پسندی از آنها در راه امیال خویش استفاده کنی، ولی فقط به یک شرط. پسر سرش را به نشان اجابت تکان داد و منتظر پیام شرط شد و در حالیکه پدر به زحمت نفس می کشید گفت: اگر توانستی این بیست و نه عمارت را یکی بیفزایی و سی امین خانه را بنا کنی، آنگاه می توانی آنها را بفروشی و به کام میل رهین کنی. پسر پذیرفت و صدای شیون از خانه برخاست و پدر بمرد. ولع و آز فروختن خانه ها از همان ابتدا او را به ساخت سی امین خانه بر انگیخت و او کار را بی درنگ آغاز نمود. مدتها می گذشت و او هنوز چندان در کار خود پیش نرفته بود. سالی بر او گذشت و او همچنان مشغول ساختن بود. پس سالی دیگر و سالهایی دیگر گذشت تا او توانست آن را به پایان رساند. وقتی حرص فروختن دوباره شعله بر وجودش افکند، رنج سی ام آب بر آتشش انداخت و زمزمه ای رایحه بلوغ را بر مزار پدر رساند. درسی که پدر نتوانسته بود در حیات به فرزند بیاموزد در شرط سی ام بدو آموخت. شرط سی ام بلوغ رنج و رنج بلوغ است. نجیب زاده ای زاهد شد و تفکر پیشه کرد تا خدمتی به خلق و مخلوق کند. او را فراستی در کار خویش نبود و جمله اعمال را از بهر تایید وجدان آزرده درون اختیار می نمود. هر جای سوی خدمتش میل می کرد چون شمشیری آخته و گداخته آنجا را می درید و معدوم می کرد. روزی به سان فرهیختگان در مردابی می گشت و گذار می کرد و عشوه غور به خلایق می فروخت. لک لکی بخت برگشته در خشک زار تموز مرداب از پی زغنی می کوشید و بالهای سپیدش از خستگی چون پاهای بدقواره طویلش دراز شده بود و بر مثال رخت عروسان بر زمین می کشید. نجیب زاده ساده لوح انگاشت که او را خدمتی نیاز باشد. پس به زحمت بگرفتش و سوی منزل شد. وقتی به خانه رسید، لک لک را در مرغدانی کنار سایر ماکیان نهاد و به غفلت سوی پستو شد. چندی گذشت تا نجیب زاده خوش نیت با تبر و سوهانی در دست به مرغدانی در آمد. و در این هنگام الفش را دال کرد و پاهای بلند لک لک را از نیمه قطع نمود و با سوهان منقار بلندش را سائید و چون نوک مرغان دیگر کوتاه و تیزش کرد. در حالی که وجدان آزرده اش تسکین می یافت گفت: حیوان حال شکل پرنده ها شدی، برو و با مرغان دیگر دانه برچین و منت زغن مکش! نجیب زاده بر می گشت و خدای را بهر توفیق خدمتی که حاصل شده بود سپاس می گفت، در حالیکه خون پاهای لک لک پرهای سفیدش را در گهواره مرگ خضاب می کرد. سلیمان نبی از فراز دشتی گذر می کرد و با وحوش به صحبت می شد. روزی به وقت ظهر در میان بیابانی گرفتار خورشید تفنده شد. ملازمان قدح بدو دادند و از سبوی تراوای سفر در آن ریختند و سلیمان سیر از آن نوشید و بر طبق عادت مالوف لختی از آب را سوی آسمان افکند. آب چون به خاک رسید موری را که دانه ارزن بر دهان داشت، غرق کرد. مور فریاد برآورد که ای خدای مرا نجات ده که این سیل دنیا را با خود می برد. همچنان که فریاد و استغاثه می کرد، سلیمان نبی آواز او را شنید و با ساقه گندمی از آب بیرونش کشید و گفت: این چه فریاد است و چه شیونی است؟ مور گفت: مگر ندیدی که سیل دنیا را با خود می برد؟ سلیمان گفت: اگر صبور می بودی می دانستی آنچه تو سیل می نامی، جز لختی آب نیست، وقتی مصیبتی بر تو وارد می شود می پنداری دنیا ویران شده است و خدای ستمکاری کرده است، به هوش باش که «دنیا آن جغرافیایی نیست که تو می شناسی.» انجمن علمی گروه مشاوره دانشگاه علامه طباطبائی برگزار می کند: کارگاه آموزشی: «درمان روابط فرازناشویی» (خیانت زناشویی) مدرس کارگاه: علی قره داغی مفاد کارگاه خیانت زناشویی: ۱. نظریه های تبیین گر خیانت زناشویی ۲. مثلث فرایند چرخش نقش ۳. کشف مثلث مدفون ۴. مثلث عشق ۵. مثلث پیش رونده ۶. تبیین سیستمی خیانت ۷. راهبردهای شناختی-رفتاری ۸. استرس های فرسایشگر ۹. درمان بین سیستمی ۱۰. شناسایی شخصیت های آسیب پذیر ۱۱. بررسی موردی ۱۲. انواع خیانت (عاطفی، جنسی، سایبری) پانزده ساله بود که در یکی از روستاهای خوش آب و هوای میانه قریحه اش در دامن الوان دشتها و الحان رودها سرشار می شد. سواد خواندن و نوشتن نداشت ولی کلام شنیدن کفایتش می کرد. زیبا و کشیده بود و سرو نازش با چشمه می رقصید. دستهای سفید و انگشتان بلندش را با حنا بزک می کرد و دوبیتی می خواند و کم از شاعری نداشت. او بیشتر از زمین در زمان می زیست. وقتی در دامنه های نوروز آباد در گوش گل می خواند، شهوت گل می چکید و از لبانش بوسه می چید، او بلبل و قمری نبود، دخترک آواز خوان سینه های خیال انگیز دشتها بود و به ذوقش عشق را گمراه خود می کرد. شانزده ساله که شد پسر عمویش تازه خدمت سربازی را تمام کرده بود و با شمایل شهر نشین های تهرانی در کوچه باغهای دره های نوروز آباد می گشت. او تنها کسی بود که کلاه نمی گذاشت و پیراهن سفید می پوشید. دخترک چشم در ترکیب پسرعمویش دوخته بود و او را دوست می داشت. بر عادت خویشاوندی قصد جلوسهای شبانه فامیل رونق داشت و بخصوص وقتی فردی از سربازی، سفر حج، زیارت مشهد یا راه درازی می آمد همگان در شب نشینی صفا می کردند. در این ضیافتهای شبانه به تدریج پسرک نو رسیده متوجه نگاه های رنگی و معنادار دختر عمویش شد و علاقه آنها دوسویه گشت. تا اینکه روزی از قضای نامیمون، پدرانشان بر سر تقسیم زمین با هم شکر در آب ریختند و عشق نوپای دختر و پسر را گل آلود نمودند ولی آنها مخفیانه با نگاه به هم ابراز مهر می کردند. روزی دوست خانواگی پدر دخترک مهمان خانه شان شد و با دیدنش بداهه وار از او برای پسرش خواستگاری کرد و تلویح وصل نجوا شد. دخترک یک ماه بعد به عقدی ناخواسته در آمد و زان پس در ولایتی دیگر و دور از دوبیتی ها زوزه کرد. سالها گذشت و غبار زمان آبگینه دل بی نور کرد. از آن پس کسینفهمید که در دل او چه بود و چه شد، او فقط دو بیتی هایش را حفظ نمود و زمزمه کرد و دیگر آواز نخواند. وقتی چهل ساله شد معشوقه اش مرد و او بیشتر دوبیتی های محزون را در فراقش خواند. چون به پنجاه رسید، شوهرش نیز مرد و او به تنهایی مشغول معاش فرزندان شد ولی باز کسی نفهمید او چرا دوبیتی های محزون می خواند. اکنون او هشتاد و سه سال دارد و حال پرده از راز درون برداشته است، ولی نه به اختیار خود، که آلزایمر آبگینه دل را که روزی زمان غبار بر لوحش ریخته بود، لایه لایه می کَنَد و او حالا دخترک 15 ساله ای شده است و هر روز دوبیتی می خواند ولی حالا کسی نیست که بداند دخترک دلسوخته بوده است. در روزگار قدیم جوانی خوش قد و رعنا شتری داشت که ارثیه پدری اش بود و با آن روزگار می گذراند. او هر روز جانور خویش را برای چرا به صحرا می برد و خویش در سایه ای آرام می گرفت و آواز می خواند. تمام دنیای این جوان شترش بود و ملالی نداشت چرا که از شیر آن می خورد و بارهای سنگین مردم را حمل می نمود و دستمزد می گرفت. از بد روزگار شبی شتر از طویله در آمد و رو به صحرا برد و چون سحرگاهان وی از خواب برخاست به سراغ شتر به طویله رفت و دید خبری از جانورش نیست. بی درنگ برگشت و نعلین و چوبدستی اش را برداشت و از پی شتر رو به صحرا کرد. پشت کوه ها، تپه ها، فرود دره ها و میان نیزارها را می گشت. روز می گذشت و شب از راه می رسید و او همچنان در پی شتر خویش بود. بعد از چندین روز جست و جو به بیابانی رسید و آواز خوانان دیده اش می جَست. هر جا می رفت صدای آوازش نوازشگر گوش خستگان می شد. از قضا پیر مردی او را دید و پرسید ای جوان زیبا عجب صدای دلکش و قد جمالی داری! در این بیابان از پی چه می گردی؟ جوان عرق پیشانی پاک کرد و گفت: چند روزی است شتری گم کرده ام، از پی آن می گردم. پیر مرد گفت: از ملاحت صورتت و لحن آوازات بر نمی آید که چیزی گم کرده باشی، بسیار زیبا و با نشاط می خوانی. جوان گلویی صاف کرد و گفت: این بیابان و آن دره پیش روی آخرین جایی است که امید دارم شترم آنجا باشد، اگر آنجا نیز نبود منتظر زاری و صوت شیونم باشید. در شهری بازرگانی معروف عمری با حیله و دروغ ثروتی هنگفت اندوخته بود و بازار آن شهر را بدست گرفته بود. روزها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند و بازرگان پیرتر و غنی تر می شد. او پسری داشت که بر مثل خویش مکار و مال اندوز بود و حلال و حرام نمی دانست و مار صفت چنبره بر مال ضعفا می زد و به تاراج می برد. پیری و کهولت بر بازرگان چیره می شد و او همچنان حریص تر و شقی تر می شد. تا اینکه سایه مرگ در هیبت بیماری بر سر او نشست و طبیبان گفتند چند روزی از عمر بازرگان نمانده است. خویشان و اقوام او را نصیحت کردند که در دم آخر لااقل کفن خویش را از مال حلالی تهیه کن، باشد که جامه رفتنت نظیف و نجیب باشد. بازرگان پسرش را فرا خواند و گفت: پسرم، امروز به بازار برو و از دسترنج حلال خود کفنی برای پدر پیرت فراهم آور. پسر اجابت کرد و رفت، ولی از خبث طینت، یقیه بزازی را گرفت و گفت: چند ارشی پارچه کفن حلال بده. بزاز گفت: کفن زمانی حلال می شود که پولش را داده باشی. بگو مگوهای آن دو بالا گرفت و پسر و بزاز هر یک گوشه ای از کفن را گرفته و فریاد می کردند حلال؟ حلال؟ تا اینکه پسر بازرگان بر او فائق آمد و کفن را به خانه آورد و بر بالین پدر نشست. بازرگان پرسید: پسرم چه کردی؟ و پسر گفت: پدر کاش آنجا می بودی و می دیدی که صدای حلال حلال آسمان را پر کرده بود. در جنگلی گرگی پیر زندگی می کرد و روزگار خود را با لاشه خواری سپری می نمود، روزی به هوس شکار عازم صحرا شد و هر چه تقلا کرد سعی اش ثمر نداد، موهای ژولیده اش ریخته بودند و او به بیشتر به یک شغال می مانست تا گرگ. در پهنه ای بر سایه سنگی نشست و یاد جوانی نمود که چگونه در اوج قدرت بود و دشت را سرزمین سلطنت خود می ساخت. از قضا روباهی در آن حوالی گشت و گذار می کرد و دم خویش را مثل باد بزن در هوای خیالش می چرخاند. وقتی نزدیک گرگ پیر شد بادی در گلو انداخت و پرسید ای گرگ پیر در این بیابان به دنبال چه می گردی؟ مگر راه گم کرده ای؟ تو را بیشتر در جنگل می جوییم حال آنکه امروز در این بیابان، مغموم نشسته ای. روباه جوان گفت: نسل تو در این بیابان باید ریشه گیاه بجوند از شکار خبری نیست. گرگ پیر گفت پس تو چگونه ایام می گذرانی؟ روباه گفت: اینجا سرزمین شکستن است و من هر روز می شکنم تا شکمم را سیر کنم. گرگ که از تعجب مو بر بدن سیخ کرده بود پرسید چه می شکنی؟ و روباه گفت: من هر روز سازه می شکنم. وقتی تو در جوانی به زور چنگالها و آرواره هایت استخوان شکار می شکستی، من اکنون با مکر، سازه شکار می شکنم. من هر روز با شکستن سیراب می شوم. گرگ پیر باز بر تعجبش افزوده می شد و حیرت و ابهام گنگش می نمود. بی تعلل پرسید سازه چیست؟ و روباه جوان گفت: شما به عصر سنت تعلق دارید و ما به عصر تجدد، در عصر ما هیچ چیزی خوب یا بد نیست، خوبی و بدی را شکم من تعریف می کند. چیزی که امروز خوب است به وقت سیری بد می شود و چیزی که بد است به وقت گرسنگی خوب می شود. وقتی منافع من اقتضاء کند جای خوبی و بدی به راحتی عوض می شوند، دوستان به راحتی شکار می شوند و با دشمنان به ریا دوستی برقرار می شود. با شنیدن این حرفها گرگ پیر زهره اش ترکید و در دم جان داد، در حالی که خار تعجبی عمیق در گودال چشمانش می خلید. روزی روبهی بانگ بر آورد که ای مرغان عالم به هوش باشید که عمر چون جوی روان در گذر است و ما توشه ای بیش نیندوختیم و طاعتی به کرداری نیفزودیم، بر ما بُود که باقَت عمر بر سیر سلوک آئیم و راحت جان نطلبیم که سرانجام کار همگان مرگ است. روبه خطابه تیز نمود و به مرغان بفرمود: عمری است بین ما عداوت کنایه شده و رفاقت جلا نموده، من به خویش که می نگرم تجربتی زنگار یادم می روبد و نهیبی به گوشم فریاد می زند که باقی عمر با مرغان رفاقتی در اندازم. حال قصد کرده ام شما را به سفر حجی دعوت نمایم باشد که از من در گذرید تا از صراط به سلامت در گذرم. روباه که بر فرازی در آمده بود و بلاغت را نیک در کار گرفته بود، ادامه داد: بیایید در این سفر عشق با هم رهین شویم که از طاعت آن حظّ و یقین عاریت گیریم. مرغان باهم به صحبت شدند و بر این سفر اتفاق نمودند. مرغ و خروس، اردک و غاز، لک لک و باز همه تولیت به روباه دادند و عزم راه کردند. میانه راه نوبت شامگاهان شد و روبهک دم گندمگون خویش در سِتر شکم فرو کرد و آواز بر آورد که ای مرغان شامگاهان است و زیادت خطر بسیار. شایسته باشد امشب را در امانی بیتوته کنیم؛ و ادامه داد: در این ولایت منزلگهی می شناسم که از غدر وحوش ما را ایمن می کند، آنجا اتراق می کنیم. چون به سراچه منزلگه معهود در آمدند یک به یک مرغان را بفرمود تا در سرای آیند و خویش بر آستانه ایستاد. مگر لک لک که از فراست مایه ای در ظرف اندیشه داشت. لک لک در برابر تمنای روباه سر تسلیم فرو نیاورد و بگفتش که آستانه این سرای مرا مناسب باشد که من قدی فراخ دارم و در سرای نگنجم. روبه در منزلگاه شد و پشت بست باب سفت بست و در تاریکی با جمعیت مرغان نشست. به فورت در گوش مرغ غرید و گفتش که ای مرغ حال که پای در سفر عشق داری دانی که عمری خلقی را بیازردی؟ مرغ بگفتش کدامین آزار؟ و در جواب شنید: تو هفته ای تخمی نهادی و با قُدقُد منحوس خواب نیمه مخدوش نمودی، باشد که به سزای خویش هلاک شوی. و در این حال حلقوم مرغ را تنگ فشرد و ظرف جانش چون تخم خامش شکست. سپس روی به خروس آورد و گفت: ای خروس تو صبح و شام نشناسی و همگان را از نیمه شب به فریاد زخواب گران در آوری، این خلق آزاری تو را چه سود بخشد؟ و بر قضای مرغ، او را نیز هلاک نمودی. نوبت به مرغان دیگر می رسید و هر کدام را در خلوت تاریک شب به دوزخ مکر فرستادی. جز لک لک که از دام رهیدی و بر شاخ درختی بر آمدی. حکایت از این است که مکاران همواره بهانه ای برای طبیعت بودنت می سازند تا حلقوم تو را سخت بفشارند و طعمه خویش سازند. پس بهوش باشید که "با مکار سفر حج نروید!!!" (داستان مذکور یکی از ضرب المثلهایی است که در زبان ترکی بین افراد پیرسال سینه به سینه نقل می شود و من بعد از شنیدنش از زبان عموی بزرگوارم که در روستا زندگی می کنند سعی کردم آن را به زبان فارسی قدیم بازنویسی کنم، امید که مورد پسندتان باشد.) کمان به طعنه می زند به برج آرزوی من قلم شکوفه می کُشد به دشت نوبهار من رُخام من نکَنده باد ز سّر ناگشای تو طنین نغمه های تو مُرکّب و دوات من شب استغاثه می کند به دود مردمان تو سپاه سایه می رسد به بوته خیال من بلور خسته شفق شکستِ اعتماد تو تهمتن قرار وصل سکوت مدعای من قنوت طائران شب هماره پاسدار تو فلات پست انتظار معلم کتاب من -گورستان، تمدن دلبستگی است. - خاطره، حادثۀ ارضا کنندۀ غریزه است. - توافق، همپوشانی دلیل من و دلیل تو است. *هرگزازحدود خود عدول نکنید تا
همیشه قابل احترام باقی بمانید و همیشه خود را لایق احترام بدانید تا به آن برسید
، بیش از آنکه بگوئید عمل کنید ، و پیش از آنکه
بخواهید بیندیشید تا آنچه می خواهید قابل شنیدن باشد، بجوئید تا بیابید،
بخندید تا دیده شوید ، بگریید تا در دلها جای گیرید. * همیشه خود را
لایق داشتن دوست و دشمن بدانید . به دشمنان خویش فرصت خودنمائی بدهید آنها چون
آئینه هستند و از اینکه شما را عین خودتان نشان بدهند خوشحال هستند . اگر عاشق رشد
و پیشرفت هستید از وجود دشمنان خویش بیشتر استفاده کنید تا دوستان. * گاهی اوقات برای اینکه نیرومند گردید می توانید تحسین
دیگران را برانگیزید ولی دهن بین نباشید . * به موقعیتهایی که
کسب می کنید ارزش های شمارشی بدهید تا شاهد صعود و نزول خود باشید . * سعی کنید دیگران را بدون هزینه به سمت خود بکشانید برای
اینکار از خزائن عاطفی خود بهترین استفاده را بکنید ، حالات چهره شما ثروتی
غنی در خود دارند، به موقع و به تناسب
آنها را بکار گیرید ، برای هر جمله متکلم ، یک مخاطب تمام عیار باشید و از گفته
های او سوال کنید چون مردم می خواهند دیگران به چگونگی مبارزه آنها با مشکلات گوش
دهند ، همه دوست دارند قهرمان باشند ، این فرصت را به همه بدهید تا محبوب همه باشید
. * اگر می خواهید در کوتاه ترین زمان به بیشترین شهرت دست
بیابید به کسانی توجه کنید که کسی توجهی به آنها نمی کند .طبقات مختلف مردم به
تاییدات مختلف نیاز دارند ، آنها را شناسایی کنید و در ارتباطات خویش آنها را
برآورده و ارضا کنید تا مرجع قدرت باشید . * در هنگام حرف زدن مقدار هوای خروجی بازدم خود را کنترل
کنید تا عجله و ترس در گفتار شما نمود پیدا نکند ، در غیراینصورت ذهن شما دچار خطا
شده و از کمبود هوا تعبیر به اضطراب خواهد کرد. * سعی کنید تا می توانید غریزه تائید جویی افراد را به
رسمیت بشناسید تا آنها را به دورا ن وابستگی کودکی بکشانید از آن نقطه است که می
توانید به عنوان والد آنها دستور صادر کنید . مردم دوست دارند گاهی احساس کنند که
پادشاه بلامنازع قلمرو مکانی و زمانی خود هستند ، پس به آنها اجازه دهید این احساس
را (در ازای پرداخت هزینه اش !!! ) تجربه نمایند . *در راستای یک هدف به پیش بروید ، تمام تلاشهایتان را طوری
برنامه ریزی کنید که در نهایت به یک هدف بزرگتر ختم شوند . * نیروهای پراکنده را تجمیع کنید و یک هدف مشترک ، یک تعریف
و یک نام جدید به آنها بدهید سپس به آن برنامه بدهید و در نهایت از آن بهره برداری
کنید . * به قضایا سه بعدی نگاه کنید تنها در این صورت است که می
توانید متفاوت بودن را تجربه کنید ، توجه به ظاهر و رویه قضیه ، توجه به شکل دوم
رفتار ، توجه متناقض و پارادوکسی ؛ به جنبه غیر عادی موضوع توجه کنید . * از پذیرفتن و اطلاق عنوان فرد جسور و موفق به خودتان
ابایی نداشته باشید ، موفقیتهای خودتان را در هر فرصتی به اطلاع دیگران برسانید تا
طعم مورد تحسین واقع شدن را بچشید . * نگرش بازارمدار به زندگی و دنیا داشته باشید ، هر چیزی که
شما با آن رابطه دارید باید باعث رشد و تعالی مالی و روحی شما گردد. * به خودتان شک نکنید آنچه در خواب می بینید ، آنچه سهوا می
گوئید ، آن چیزی است که آرزویش را دارید . آن چیزی که « اشتباه » می نامیدش فریاد
آرزویی غبار خورده و فراموش شده است . * درخواستهای خودتان را در شرایط آزمایشی مطرح کنید ،
نیازهای خودتان را ارزشمند بدانید و
برآورده کردن آنها را وسیله ای برای رسیدن به هدف اصلی زندگی قلمداد کنید . * یاد بگیرید بدون درگیری غائله را ختم کنید ، برای اینکار
حق را بین طرفین تقسیم کنید . * بیکاری را تحمل کنید ولی به مشاغلی که پائین تر از شان و آرزوی
شماست تن ندهید . * از تخیل کردن نهراسید ، تخیل نوشداروی شکستن رخوت و رکود
ذهنی است. زمانی که از سیر در زمین دلزده هستید، بالهای تخیل می توانند شما را به
آن سوی کهکشانها پرواز دهند . * در اجتماع وارد شوید و به ابراز وجود بپردازید ، اکثر
افراد اجتماع همیشه ترسو هستند ، می توانید بر آنها رهبری کنید . *پیرو نباشید ، طرفدار نباشید ، به خاطر منافع دیگران خود را
به درد سر نیاندازید ، وقتی پیرو و دنباله رو باشید بدانید ترسو و بزدل هستید و
توان ابراز خود را ندارید و با طرفدار شدن برای خود سرور انتخاب می کنید و هیچ وقت
طعم اول بودن را نخواهید چشید . * همیشه سنت مدار نباشید، همه آن چیزهایی که از گذشته به
ارث رسیده اند حقیقت نیستند ، در آنها می توانید خروارها خرافه و تحریف پیدا کنید
. * گاهی آنقدر با خودتان تنها باشید که حتی افکارتان نیز
نتوانند خلوت شما را برهم بزنند. اگر به این نقطه رسیدید ، بدانید که جزء یک درصد
افراد خودشکوفای جامعه هستید . * به ارتفاعی فکر کنید که از آن بتوانید افکار همه را
مشاهده نمائید . به این بیندیشید که مردم چرا و چگونه تفکر می کنند و شما برای اول
شدن و متفاوت زیستن ، در برابرآنان چگونه باید تفکر کنید ، اگر رمز این نوع تفکر
را یافتید بدانید که با موفقیت فاصله چندانی ندارید. * برای دیگران طعمه ای باشید در دور رس ، که آنها همواره
محتاج بلعیدن آن طعمه هستند ، ولی بدانید که زندگی شما هزینه دارد و شما مسئول
تامین زندگی خویش هستید ، وقتی به نیاز دیگران پاسخ می دهید در قبال آن چیزی
دریافت کنید. * گاهی تسلیم روشی است که شما می توانید از آن به پیروزی
دست بیابید ، این را به خاطر بسپار که با قدرت پیروزی می توان تسلیم را محدود ساخت
. مبارزه رو در رو برای کسب پیروزی همیشه گزینه مناسبی نیست . *به تغییر زیاد فکر کنید ، گاهی یک تغییر کوچک در زندگی
انبوهی از خلاقیت و ایده های جدید به فضای ذهن شما روانه می سازد . * هر آنچه در گذشته اتفاق افتاده است حقیقت نیست ، با محدود
کردن خود به گذشته های واهی ، لذت حضور را ضایع مکن. * به آینده بیندیش و برای آن برنامه ریزی کن ولی به این
بهانه از اینجا و اکنون گریز مکن ، زندگی هر لحظه
چون تو نفس می کشد و پیر و فرتوت می شود ، با زندگی سفر کن . * احساس نکن بر روی ماسه های ساحل یا شن زار کویر قدم بر می داری ،
زندگی را چنان گام بردار که نقش پایت در سراسر کوهستان های تاریخ چون لوحه های
عتیق آواز هزاره ها را به گوش طفلان دور دستهای آینده برساند . *گذشته را آنقدر خشک و بیرحم ، و آینده را آنقدر دور از
دسترس و محال مپندار که زندگی را در یک سرداب تاریک و پوچ به نظاره بنشینی . زندگی
بدون خواست تو به مسیر خود از میان انبوهی از زشتیها و زیبائیها ادامه می دهد و تو
فقط می توانی در این مسیر انتخاب کنی که می خواهی از کدام ها استفاده کنی، زندگی
از هر چیزی به اندازه بی نهایت به تو خواهد بخشید، نوع کالای درخواستی خود را به
من بگو تا سهم خودت را از خوشبختی بیان نمایم. * گاهی به تصمیم های لحظه ای اعتماد نکن و آن زمانی است که
از خودت خالی شده ای و از غیر خودت سرشاری ، آنگاه تو بر مصلحت خودت نیستی و یک پیرو بیش نیستی. بر
مدار جهان دیگران نگرد، در تو یک راهی است که باید آن راه را بیابی. * به همسران خویش احترام را تقدیم کنید، شما در یک عصر آنها
را انتخاب کرده اید و این به تنهایی کافی است تا شما به انتخاب خویش تقدس ببخشید .
* آیا در سفر هستی یا در سکون ، آیا در ابتدا هستی یا در
انتها ، آیا می دانی یا نمی دانی ، یک لحظه سکوت کن و بیندیش ، تو هر لحظه در حال
تمام شدن هستی، چه خواب باشی و چه بیدار ، اندکی به دنیایی بیندیش که نشانی از تو
و تمام خاطرات تو نخواهد بود؛ هیچ کس
نخواهد گفت که بر تو چه ها گذشت، تو فقط عاشق باش هر گلی را و هر سگ ولگردی را ،
هر دوستی را و هر دشمنی را درک کن و بیندیش
که آنها نیز با تو در حال تمام شدن هستند، بیندیش که زندگی در زیان است تو به
زیانهای آن نیفزا، زندگی زندان است ، زنده ها را در بند نکن . * الماس را و عشق را یک چیز گرانبها کرد ، هر دو کمیاب
هستند. * زندگی و عشق ، آسودگی و رفاه ، چالش و تحریک ، لذت و خوشبختی
، زیبایی و شکوه ، بزرگی و عظمت ، قدرت و شهرت و برتر از همه ، متفاوت زیستن ، در
آن سوی خطرها و ناشناخته ها هستند ، یک زندگی یک بار مصرف را دلیلی بر ترس و وحشت
از باختن کاری بیهوده است . راههای تکراری هزاره ها را پیمودن دلیل هنرمندی و
ذکاوت تو نمی توان شمرد. باید طرحی نو انداخت و از نو زندگیها را زیبا کرد . * برای بودن قداست ببخشیم و از شدن بپرهیزیم ، شادی در تنفس
کردن است ، هر لحظه را چنان زندگی کنیم که بدهکار زندگی باشیم ، اگر به آینده
بیندیشیم و در آن سیر کنیم به این می ماند که می خواهیم زندگی را به خودمان مدیون
و بدهکار سازیم ، ولی زندگی بهای بودن هیچ کس را
نپرداخته است ، بر این فرصت سوز بتازیم و قبل از اینکه بخواهد ما را زبون
خویش سازد بر او حکیم شویم و او را چشم به راه آینده ای نامعلوم بسازیم .
عید خرامان می آید و بهاری که مشاطه اش آراسته و پیراهن گل گلی سبزه به تن کرده است؛ لحظه تحویل قلوب است و صدای توپ باستانیان و شعله های آتش زرتشتیان چشم و گوش می شویند. آسمان نفخه ای بر زمین می دمد و از شکاف سنگ قدرت دانه های مرده طمطراق می کنند و بر جور این جدار آذرین می شورند. اینک بهار، سينما خیابان طبیعت پرده را کنار می زند و ریحان و سنبل و طائر مسعود بازیگران جشنواره «تغییر» هستند. من و تو می دانیم بهار چیست؟ شاید نه آنقدر که دهقان با بذرهایش همگام است. با اینکه چهار روز مانده... پیشاپیش عید نوروز سال 1391 شمسی را به شما و خانواده گرامی تان تبریک می گویم. و من هر بار کبوتر وار می افتم به دامت قفس دنیاست، رهایی است اگر دستت دهد این رنج، معنی است نگاهت دانه می پاشد معما... وقتی ماهی ها در آب رودخانه کوچک و فقیر روستا شنا می کردند گاه گاهی به وقت شب صدای زمزمه هایشان از پشت آبگیر پیدا بود، مثل دخترکان نوباوه ای که به خلوت صحبت از اسب سفید مرد رویاهایشان می کنند، می گفتند: سیل می آید و ما را به دریایی می برد که در آن کودکی نیست که با لچک مادر خویش دام بیندازد و ما را در شیشه های مربا و ترشی بر سر سفره هفت سین بگذارد، سیل می آید و ما در پیچ و تاب آب گل آلود به دریایی می رسیم که در آن هُرم آفتاب تموز پولکهایمان را سفیدک نمی زند. از پشت سنگهای جلبکی زلال رود آوای دعای ماهیک خردی به گوش می رسد: «کاش در فرادست باران ببارد تا از این خلوت بی روح به دریا برسیم.» کاش به دریا برسیم که مبادا کودکی باز غرضگین شود و از پی شب کردن روز خلوت خانه ما ذبح یک خنده او گردد، کاش دیگر مادری بهر ز سر وا کردن طفل، دم به دم صحبت ماهی نکند، کاش دیگر خشکسالی نزند در پر ما. از قضا، ابرکی ناله این خرد شنید، غرشش سیل به راه انداخت و کمی زود گل و لای تپه ها را به مسیل انداخت؛ و اینک صدای پای آب می آید. ماهیان جمله خبردار شدند و به فورت، زین بر اسب سفری بربستند، شوق دریا آنها را بی باک می کرد. و دریا مقصد است نه آنی که تو می پنداری، دریا آنی است که هست. و چه نادان است ماهی، که می پندارد دریا شکارچی ندارد، او شاید هنوز نمی داند آب دریا شور است. شاید نمی داند وقتی به جایی بزرگ می رود آبروزش تلخ است (مثل تهران). باز فرصت دریا بیش است و ماهی برای نهنگ شدنش باید تلخابی را بداند. ماهیک می گفت:« کوچک جایی بزرگ بودن بِهْ از بزرگ جایی کوچک بودن است.» همیشه در جلسات مشاوره ردپایی از یک احساس عاطفی گرم یا سرد از طرف مراجعان به سوی مشاور گسیل می شود که بنابه میزان تخصص درمانگر در مواجه شدن با آن، آثار مستقیمی در نتیجه درمان از خود به جای می گذارد. سال ۸۶ بود که در یکی از مراکز مشاوره موقتی پلیس تهران بزرگ مشغول به کار بودم. بعد از ظهر گرمی بود و انتظار اینکه خانم مسنی در گرماگرم تابستان تقاضای مشاوره داشته باشد، غریب می نمود. خانمی ۶۰ الی ۶۵ ساله وارد اتاق مشاوره شد و من رو به سمت کمد بایگانی و پشت به در بودم؛ با ورودش در جهت عقربه های ساعت دیواری چوب رنگ اتاق مشاوره چرخیدم و خوشامد گفتم. با تٱنی خاطر پیش آمد و روی مبل چوبی قهوه ای رنگ اتاق نشست. موهایش از زیر روسری مقداری بیرون بود، سفید مثل دندانش. مانتوی کرم رنگ و جوراب ساق بلندی که نشان می داد از کارمندان بازنشسته فرنگ دیده باشد. با صلابت متینی گفت: پسرم مشاوراتون کجا رفتند؟ لحظه ای انگار مخزن جیوه دماسنجم را در تشت آب یخ فرو بردند، اعتماد به نفسم به سرعت پایین می آمد. تازه کارشناسی ارشد قبول شده بودم به همین خاطر درسهای مقدمات و مبانی شفیع آبادی در فراخنای حافظه بلند مدتم قابل دسترسی بودند. با خودم زمزمه می کردم که الان بقاء، وابستگی،... کدام را پشت سر می گذارم. با تبسمی ملیح اما سنگین گفتم: مادر جان من مشاور هستم و در خدمتتون خواهم بود. گفت: پسرم من ده یازده تا نوه و نتیجه بزرگتر از تو دارم، که به هیچکدامشون حرف دلم رو اعتماد نمی کنم بگم. ولی به هر حال، حالا که اومدم بذار بگم. این جمله آخرش یخ تشت را زیادتر کرد ولی زمزمه های من نیز فعال بودند. گفت و گفت و آخر سر گریه کرد، جریان مشاوره به نحوی پیش می رفت که او هر بار اعتمادش فزونی می یافت و من اعتبارم را باز می یافتم. در پایان جلسه گفت: لااقل یه ریشی سبیلی، کت و شلواری، خلاصه چی می دونم کاری بکن که کمی سنتو زیادتر نشون بده. در نوشتار مذکور دو مسئله بارز است: انتقال، و انتقال متقابل. وقتی مراجع پنداره های خودکار ناهوشیار به درمانگر ساطع می کند، موجب می شود او را طبق تصاویر خاطره ای خویش ببیند و ارتباط دوگانه ای (هشیار و ناهشیار) ایجاد کند که در صورت فقدان جهت دهی به فرایند خودکار ناهوشیار، درمانگر آماج تصویرهای نامرئی خواهد شد و قافیه را خواهد باخت. این انتقال است. ولی اگر درمانگر در پرتو تجلیات کلامی و غیر کلامی مراجع درگیر رفتارهای واکنشی خودکار ناهشیار خویش شود، مراجعش را بصورت واقعی نخواهد دید و او نیز قافیه را خواهد باخت. خنثی بودن و تسلط بر فرایند و نظام ارزشی خویش می تواند انتقال متقابل را کاهش دهد. جايت سبز، ساعتها به وقت شب، اردوي نور در ياد من اتراق مي كند؛ گوش پنجره كر، هنوز زمزمه اي مي آيد و آهوي خيال تيزپاي به مياني مي رسد و لرزش سنداني، هويتي مي شود براي شنيدنت. گوش پنجره كر، باز هم گاهگاهي مي لرزم و در تسخير سكوت مي آيم. در او جنبش نوري است به مساحت دلتنگي، به سرعت آشنايي، به قدمت عشق. موازنه پيرايه هاي دور بهانه اي شده است براي انتظارهايي كه از سنگ شيره مي دوشند و من به طعم اين شرنگ خو مي كنم و زير لب مي گويم «هر چه بادا باد...» وبلاگ « طائر مسعود » براي مدتي آپديت نخواهد شد. در پناه حق...
انتهاي پايان ابتداي آغازي است، آنجا را صدره مي گويند. مرز بين بيرون و درون، بين واژه و معني،بين سوختن و رهيدن. صدره نقطه عبور است از خويشتن و غنودن در بارگاه. مي داني صدره كجاست؟ آنجا بالهاي واژه مي سوزند و كالبد عريان معني به ساحت عشق ورود مي كند. ساحتي كه تزوير از تن واژه ها رحل مي كند و سكوت مي ماند و سكوت. در فرادست خبري است، آنجا لب گشودن خطاست. در فرودست من مي گويم و تو مي شنوي. اگر قصد عبور داري واژه هايت را جا بگذار. او آهسته مي رفت، دستهايش را پشتش گره زده بود و دود سربي سيگارش نااميدانه مثل سگي دست آموز دنبالش روان بود،او بي واهمه درون غباري غليظ فرو مي رفت. سرما كوچكش كرده بود، آهار پشمينش تا بيخ گوش بالا بود. گهگاه از دور صداي زوزه گرگش شنيده مي شد. او درون غبار محو مي شد و در خلوتش بدسگالي غریبی موج مي زد. گويي توده غبار او را دزديد بود کم کم زوزه اش خاموش می شد و خبري از سگ دست آموزش نبود؛ جامه پلشتش بر روي بوته ها افتاده بود و نعش آرزويي خونبال در فرود زمين؛ او با غبار رفته بود، به مقصدي كه غبار مي رود و نشانه اي كه مي گفت: «او آرزويش را كنده است.» در يكي از دانشگاه هاي فني تهران مشغول به مشاوره و تدريس هستم، تا حالا تجربه كار با دانشجويان فني و مهندسي را نداشتم، از زماني كه با اين افراد سر و كار پيدا كردم متوجه تفاوتهاي خيلي جالبي بين دانشجويان انساني و فني شده ام. هميشه بر اين اعتقاد بودم كه مشاوره كردن با سه دسته افراد مي تواند سخت باشد: يكي كساني هستند كه سواد تحصيلي خيلي پاييني دارند، چرا كه نمي توان از راهبردهاي شناختي و فراشناختي مقتضي استفاده كرد و مشاور مجبور است واژه ها، جملات، مثالها، استعاره ها و كلاً زبان ساده شده تري استفاده كند كه در نهايت از كارآمدي درمان مي كاهد. دوم كساني هستند كه بسيار باهوش هستند. به عبارت ديگر، اگر هوشبهر و تجارب شناختي مراجع فراتر از مشاور باشد مي تواند حتي يك استدلال نادرست را به كرسي بنشاند و در برابر راهبردها، استدلالها، و تعابير مشاور مقاومت كند و در نبرد بر سر ساختار پيروز شود. دسته سوم كساني هستند كه سواد هيجاني يا عاطفي محدودي دارند و نسبت تجارب عاطفي متنوع مقاومت نشان مي دهند. اين دسته از افراد به دليل نقص در به كارگيري هيجانات مختلف، آيينه مقاومت در برابر تغيير به شمار مي روند. دانشگاه هاي فني مهندسي آكنده از افراد دسته دوم و سوم است. اين افراد به دليل هوش بالايي كه دارند گاهي اوقات درگير تحريفات شناختي ظريفي مي شوند كه گاهي در دنياي اعداد و فرمول فيزيكي صادق هستند ولي نسبيت علوم انساني آنها را پذيرا نمي باشد. يعني توقع دارند هميشه دو بعلاوه دو نتيجه اش چهار شود. در حاليكه در علوم انساني اين قطعيت وجود ندارد. آويختن در اين تحريفات شناختي نياز به تجربه و فراست دارد. چنانچه مشاوري توان يافتن تحريف ها را نداشته باشد و آنها را به چالش نكشد، مراجع در فرضيات نادرست خود باقي خواهد ماند و حتي قويتر نيز خواهد گشت، چرا كه توانسته است مشاوري را به زانو در آورد. در سوي ديگر، كساني هستند كه پيوسته در ابعاد تحصيلي خويش پيش رفته اند و سواد آكادميك بالايي كسب كرده اند ولي به دليل دوري از دنياي ارتباطات، سواد هيجاني اندكي كسب كرده اند. اين افراد غالباً كمتر به مركز مشاوره مي آيند و گاهي اوقات زماني مراجعه مي كنند كه آسيب هاي بسياري متحمل شده- اند. از زماني كه وارد اين دانشگاه شده ام به تب خاصي اشراف پيدا كرده ام و آن تب روشنفكري است. تب روشنفكري را من شبيه به تب برفكي مي دانم، كه اگر كسي مبتلا به آن شد علاوه بر خود به خيلي از كسان ديگر نيز آسيب را وارد مي كند. متوجه شده ام قريب به ۹۰ درصد افراد اين دانشگاه حداقل يكبار هوس اپلای کردن به سرشان می زند و در ریشه یابی این حرکت، به تب برفكي مذكور مي رسم. ناگفته نماند افراد اهل فكر بسياري هم در بين اين دانشجويان مشاهده مي كنم، كه واقعاً گوسفند نيستند. آنها چالش را بهتر ايفا مي كنند. اين موضوع را ادامه خواهم داد... لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا اِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنَا لاَ تُوَاخِذْنَا اِن نَّسِینَا اَوْ اَخْطَاْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا اِصْرًا کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ اَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ. خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايىاش تكليف نمىكند. آنچه (از خوبى) به دست آورده به سود او، و آنچه (از بدى) به دست آورده به زيان اوست. پروردگارا، اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم بر ما مگير، پروردگارا، هيچ بار گرانى بر (دوش) ما مگذار؛ همچنانكه بر (دوش) كسانى كه پيش از ما بودند نهادى. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداريم بر ما تحميل مكن؛ و از ما درگذر؛ و ما را ببخشاى و بر ما رحمت آور؛ سرور ما تويى؛ پس ما را بر گروه كافران پيروز كن. وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ و بسا چيزى را خوش نمىداريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مىداريد و آن براى شما بد است و خدا مىداند و شما نمىدانيد. روزهاي سرد بر سر پله تو را مي بينم كودك چتر به دستي هستي مادرت پالتوي تنگي به تنت کرده -دكمه هايش سربي - در بزم حزین رفتنت... چنگ زمستان می نوازد صدای زمهريري سرد مي پيچد اما بیچاره بخاري چوبي اتاق مي كوشد که مرا گرم کند آخرين دانه تسبيح در آرام مي افتد تو می روی و از زمينه گرم تصورم دور مي شوي شتابان پنجره را هو می کنم و بر بخار شیشه می نویسم: زمستانی سلام! مي ايستي زير قامت يخ زده سپیداری سترگ در هُرم آفتاب ديماه قنديل قطره هاي مرده بر سرت مي افتند و رنگ سرد صوت كلاغ ها روحت را مي تراشند خوره خيال بيماري ماست پیداست روی چشمان سترون زده ات شکی هست -انجماد تصمیم، ترديد - همچنان می گویی: پيرمردي شدی اي کودک برف همچنان می گویم: لطف سرما سهم تلخی هاست پالتوي بلندت كوتاه است من سرم هميشه پايين است بدرود اي سرما زده... مِرال وحشي زيبا رميده از تن رويا دوباره شكارچي ها جنون زده بر سرشان -هجوم سّم ستوران- درون قصه كسي نيست گريخته اند شاه و پريان صداي ثانيه ها خدا خدا مي گويد تو گويي لحظه هاي رخداد است به سان آبستنان چيزي در آستان ايجاد است تولدي،مرگي، تحولي، تَركي و درد پست سخت عبور كُنْدِ انتظار کنار آینه دیوارِ گِلي اتاقك پستو جادوی تو را نقش کرده ام من رهگذرم اما تو در پرتگاه آينه سکسکه می کنی و خطرناك غضبناك مي گردي من از آن مي ترسم راستي شادْ سخن تو مرا باز مي فهمي؟ عصر تو اكنون حدس معكوس مي گيرد زير اين بام كمان رنگين من دعا مي سازم كه به لختي ثمن بخس مي ارزد!!! زير لب زمزمه هایم مي پوسند ولی گاه چون بيت صدايي مي جوشد... -حس و حال آرزومندیهای دور- چگونه افق را پياده مي رفتيم؟ گاه می برم گاه می بازم حدس معكوس پدیدار مي گويد وقتي مي بری مي بازی وقتي مي بازی مي بری مي بيني مرا... دنياي تناقض برد و باخت شده ام تشبيه فاصله هاي بي مثال شده ام مي بينم تو را... آن شنيدستي كه روزي كودكي لخت و عريان پا به هستي آمدي... كودكان با هيچ عاريه اي به دنيا مي آيند و والدين آنها را با لباس مي پوشانند، آنها را به شكلي كه دلخواهشان است در مي آورند، رفتاري را كه دوست دارند مي آموزند، دين و مذهبي كه خودشان دارند به او نيز مي قبولانند... كودكان بنده عادت والدين مي شوند. در فرايند بزرگ شدن (!!! آخه خنده دار است) نيازمند مي شويم. نيازمند هر چيزي كه در فكر بگنجد. نيازمند نگاه، نيازمند لباس، نيازمند تاييد، نيازمند قدرت، نيازمند پول،نيازمند تماس، و ... هر چه بزرگتر (!!!) مي شويم نيازمندتر مي شويم. انسان اسير نيازهايش مي شود، بودا مي گفت هر چه نيازهايت كمتر باشد آزادتري ( بودا ديوانه بود!!!). شهوت انسان کوه را هم حقیر می بیند، او اژدهایی است که از دهانش شیره مسخ بر سر طعمه می ریزد. با خودم می اندیشم آنچه دارم و می خواهم، غل و زنجیر من هستند، پس اگر مي خواهم بند از پاي بگسلم بايد چيزي نخواهم و آنچه دارم ببازم. عَزّ مَن قَنَعَ و ذَلَّ مَن طَمَعَ. عزيز شد آنكس كه قناعت كرد و ذليل شد آنكس كه طمع ورزید. صائب سخت سخن مي فرماید: دست طمع چو پيش كسان مي كني دراز پل بسته اي كه بگذري از آبروي خويش يا در جاي ديگري مي فرمایند: از آن زدامن مقصود كوته افتاده است كه پيش خلق دراز است دست حاجت ما مقصود همان آبروست كه با نيازمندي هاي كاذب بر مثل گنبد پنبه در دست حلاج طمع گسيخته مي شود. انجمن علمي مشاوره دانشگاه علامه طباطبائي برگزار مي كند كارگاه آموزشي خلاقيت مدرس: علي قره داغي زمان: دوشنبه، بيست و هشت آذرماه (چهار جلسه) مكان: دهكده المپيك، دانشگاه علامه طباطبائي، دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي وقتي در آينه ام سنگ نقش تو را تفتيش مي كند، هراس شكستنم نيست كه گر بشكنم ميناي خرده ها نقش تو را تكثير مي كنند و آنگاه بازتاب تو خاصيت هر ذره ام مي شود و بر جور صخره ها مي شورد. عشق طغيان خاصيت ذره هاي من است و به تحذير سنگ باج سكوت نمي دهد. آينه ام از جور سنگ ننال كه شكستن عين فرياد نور مي شود.
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |

